فانوس
نوری از جنس امید
بي تو اي صاحب زمان بي قرارم هر زمان از غم هجر تو من دلخسته ام همچو مرغي بال و پر بشكسته ام كي شود آيين نظاره بر دل اندازي تو يارا بر دل خسته كه دم سازي تو يارا ده مدال ديده باني ز عنايت به من از مهر و عشق بازي خدايا يابن الحسن آقا بيا... يابن الحسن آقا بيا... اي تو شور عشق من روشني انجمن بي تو در دام بلا افتاده ام بر تو يارا جان و دل را داده ام از فراق تو شده حال من خسته پريشان كي مي آيي منجي و سلطان امكان؟ عقده ها را باز كني با يك نگه ، اي نور يزدان بين چه كرده با دل من سوز هجران بخدا دوستت دارم ... چگونه بر چيزهايي كه اين حال را نمي فهمند بگويم و بنويسم كه دوستت دارم؟! با چه زباني ؟ با چه گويشي؟ با چه اخلاق و رفتاري بر قوه درك اين روزهاي نارفيق بگنجانم كه دوستت دارم و نبايد كه تو را از من دور سازند؟ با كدامين دعا و راز و نيازي برايم ماندگار مي شوي؟ چرا هر اندازه كه بهم نزديك شديم ، تقدير به حيله حريص تر شد؟ نمي دانم... شايد به اين علت است كه باي داشتن تو رنج و سختي نكشيدم و حال نوبت من است عذاب دوريت را در تن بپرورم و براي داشتن و ديدنت پرپر بزنم. بخدا دوستت دارم! گوش تقدير كر شده است ؛ ولي حداقل تو اين جمله را بشنو و فراموش نكن...! خواندمت آمدی تا تماشا کنی می گریزی زمن که چه پیدا کنی درد خود جوش را هر دوایی زنم ساز خاموش را هر نوایی زنم آشتی کن مرا با هر سلام من اول آغاز تو والسلامی منم هیچ کس مثل من به تو فرصت نداد آه ه ه این قصه را زود بردی ز یاد نقش جان من باشی در تو تجلی می کنم این عشق هستی هستی است از گلستان تا هرکجا باشی وقتی گم شدی در من گر که بخشیدی عمر بی برگشت حتما ناظر هستی و می شنوی! آخر کی غایب بودی که نیاز به دلیلی باشد که بر تو دلالت کند؟! آری صدای اذان روز پانزدهم رمضان است! نیمی از ماه مهمانی خدا سپری شد رسید روز ولادت جدت، کریم آل پیامبر... این روز را بهانه کردم تا خودم را تحمیلت کنم شرمسارم از بر زبان آوردن نام دلنشینت و نام با کرامتش. می دانی که نتوانستم لایق نعمت این ماه باشم ، نباید هایم از باید هایم بوی سبقت گرفته! سوزاندم هم خودم را هم روزها و شب های این ضیافت را! نه خرمن گناهانم را... دلم برای استغاثه های الغوث الغوث تنگ شده است. دلم را تنها به تو خوش کرده ام که ناله هایم را تو به گوش نازنین عشق پسند برسانی و دست های خسته ام را بگیری و وجودم را از خباثت پاک گردانی. تو را به حق غیبت طولانیت این غیبت را بر ما ببخش و غبار انتظار را از چشمانمان پاک گردان وقتی که می آیی مرا به مهمانی خدا ببری رمضان چقدر دلم قرص می شود! برای این سی روز و روز ها و سال های نیامدنت. دست هایم را که به دست تو می سپارم شیرینی روزهای از خود جدا شدن و ولذت شب های با خدا بودن را حس می کنم. اما رمضان...! ما ماه گم کرده ایم! دست های منتظر ما هر جا روبروی نقطه ای از نور می ایستند ظهور را می خوانند. از سطر به سطر چشم های توسل باران التماس جاری می شود. راستی رمضان ، ماه ما را دیدی بگو: بگو که دیگر نایی برایمان نمانده! بگو که تنها به آمدن او دلبسته ایم. به او بگو که دوستش داریم. گفتی توقع کارهای ناپسند از ما نداری! دلگیر نشو... با همه ی سرکشی ها ته دلمان چیزی هست که هر وقت کم می آوریم از خدا آمدن تو را می خواهیم. . . . . . . اگر همدل و همراهت می شدیم چشمهای سرگردانی که انتظار پشت آنها چادر زده زودتر به دیدنت نائل می شد. دل نمی کنم از این واژه ها که هفته به هفته روی ذهن آشفته ام به راه می افتد. فقط بودن تو به ما جان می دهد خدا این دوست داشتن را از ما نگیرد. فرمودید: از خدا بترسید و ما را پشتیبانی کنید فرمودید: هر یک از شما باید کاری کند که با آن به محبت ما نزدیک شود. و گفتید: پناه می برم به خدا از نا بینایی پس از بینایی و از گمراهی پس از رهایی و از ناشایستگی ها و فرو رفتن در فتنه ها . . . . . آخرالزمان مغزهای کوچکی دارد که تو را جز به زبان باور ندارد دل هایی دارد که شبها کافر می شوند و روز ها مومن! و چشم هایی دارد که چشم دیدن تو را ندارد. آمدنت طول کشید! جان خورشید بیش از این دلتنگمان مگذار! وقتی دلتنگی به ثانیه ، ثانیه جانمان هجوم می آورد وقتی دور وبرت را نگاه می کنی کسی نیست برایش غصه تعریف کنی وقتی حس می کنی حوالیت ، تو را به غفلتی خاموش فرو می برد به وعده الهی که ایمان داری !؟! پس حوصله کن می آید رجب با آن همه زیبایی اش برایمان دست تکان می دهد رد پای نورانی شعبان کم کم روی سینه های تنگمان می نشیند تا روزهایمان را شاد کند. در خبر ها می خوانند خورشید گرفت! چه باک ؟! ما به روزهای بی خورشید عادت کرده ایم... امیدم به چشمان همچون ماهت بود که دریغم کردی و آنها را زیر عینک دودی پنهان کردی! خوشا به حال شیعیان ما که در غیبت قائم به ریسمان دوستی ما چنگ می زنند بر ولایت ما پایدارند و از دشمنانمان بیزار . آنها از ما و ما از آنهاییم خوشا به حالشان به خدا سوگند قیامت آنها کنار ما و هم رتبه ما هستند. ای حضرت قائم باور کن سخت است این چشم به راهی ها برای ما که زبان و دلمان یکی نیست اما هر چه هستیم دوست داریم همیشه زیر حرم نگاه تو باشیم به دلمان افتاده با این حال هم رها نمی شویم خدا عجب حوصله ای دارد...
| Design By : Night Skin |


